حكيم ابوالقاسم فردوسى

1165

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ازان خوشهء چند ببريد و برد * بايوان و خواليگرش را سپرد بيامد خداوندش اندر زمان * بدان مرد گفت اى بد بدگمان نگهبان اين زر نبودى برنج * نه دينار دادى بها را نه گنج چرا رنج نابرده كردى تباه * بنالم كنون از تو در پيش شاه سوار دلاور ز بيم زيان * به زودى كمر باز كرد از ميان به دو داد پر مايه زرّين كمر * بهر مهره‌اى در نشانده گهر خداوند رز چون كمر ديد گفت * كه كردار بد چند بايد نهفت تو با شهريار آشنايى مكن * خريده ندارى بهايى مكن سپاسى نهم بر تو بر زين كمر * بپيچى اگر بشنود دادگر يكى مرد بد هرمز شهريار * بپيروزى اندر شده نامدار به مردى ستوده بهر انجمن * كه از رزم هرگز نديدى شكن كه هم داد ده بود و هم دادخواه * كلاه كيى بر نهاده به ماه نكردى به شهر مداين درنگ * دلاور سرى بود با نام و ننگ بهار و تموز و زمستان و تير * نياسود هرمز يل شير گير همى گشت گرد جهان سربسر * همى جست در پادشاهى هنر [ سپاه كشيدن ساوه شاه به جنگ هرمزد ] چو ده سال شد پادشاهيش راست * ز هر كشور آواز بدخواه خاست بيامد ز راه هرى ساوه شاه * ابا پيل و با كوس و گنج و سپاه گر از لشكر ساوه گيرى شمار * برو چارصد بار بشمر هزار ز پيلان جنگى هزار و دويست * تو گفتى مگر بر زمين راه نيست ز دشت هرى تا در مرو رود * سپه بود آگنده چون تار و پود وزين روى تا مرو لشكر كشيد * شد از گرد لشكر زمين ناپديد بهرمز يكى نامه بنوشت شاه * كه نزديك خود خوان ز هر سو سپاه برو راه اين لشكر آباد كن * علف ساز و از تيغ ما ياد كن برين پادشاهى بخواهم گذشت * به دريا سپاهست و بر كوه و دشت چو بر خواند آن نامه را شهريار * بپژمرد زان لشكر بىشمار و زان روى قيصر بيامد ز روم * بلشكر به زير اندر آورد بوم سپه بود رومى عدد صد هزار * سواران جنگ آور و نامدار ز شهرى كه بگرفت نوشين روان * كه از نام او بود قيصر نوان بيامد ز هر كشورى لشكرى * بپيش اندرون نامور مهترى سپاهى بيامد ز راه خزر * كز ايشان سيه شد همه بوم و بر جهان ديده بدّال در پيش بود * كه با گنج و با لشكر خويش بود ز ارمينيه تا در اردبيل * پراگنده شد لشكرش خيل خيل ز دشت سواران نيزه‌گزار * سپاهى بيامد فزون از شمار چو عباس و چون حمزه‌شان پيش رو * سواران و گردن فرازان نو ز تاراج ويران شد آن بوم و رست * كه هرمز همى باژ ايشان بجست بيامد سپه تا به آب فرات * نماند اندر آن بوم جاى نبات چو تاريك شد روزگار بهى * ز لشكر بهرمز رسيد آگهى